ولی بهش امید دارم...
چون خدایی دارم که از ته قلب عاشقشم...
چون خدایی دارم که به حرفام گوش می کنه...
باهاش می تونم درد و دل کنم...
چون دو رو نیس...
چون خدام دلمو نمی شکنه...
چون بهم حقه نمی زنه...
چون به قولش عمل می کنه... چون رفیق نیمه راه نیست... معرفت داره... تو سختی ها هوام رو داره...
هیچ وقت باهام بازی نمی کنه و سر کارم نمی ذاره...
چون...خدامه...
(مخاظب خاصی نداشت...به خود نگیرید...فقط یه دلتنگی بود و بس...) دنیای افکار من افکارم گرسنه اند... دیگر اشعار سهراب هم خوراک آن ها نمی شوند. چه کنم دیگر؟؟؟ صدای خسرو شکیبایی هم دیگر برای چاشنی کافی نیست... شاید با جنبش واژه ی زیست بتوانم مدتی سیرشان کنم... عطش را چگونه رفع کنم؟؟؟ شاید صدای پای آب کلید حل باشد... شاید بهتر است بروم سراغ فروغ... آخر میوه هایش تازه ترند... این افکار ویتامین هم نیاز دارند دیگر... فقط گوشت که نمی شود... صدای مریم حیدر زاده هم می تواند برای چاشنی کافی باشد... خدا رحم کند با این افکار سر در گم... کارم شده است پرسه در افکار گرسنه و کارتن خواب!!! چه شغل شریفی...!!!شاغل هم شدیم... که گفته جوان های ما بی کارند؟؟؟!!! بهتر است مرکز حمایت از افکار سردرگم را خود تاسیس کنم... اشتغال زایی هم دارد... چه بهتر از این؟؟؟ اجر معنوی و دیگر هیچ!!! (اجری عند الله) عشق یاری به دلش تابیده عاقبت قاطی مرغا شد و رفت بس که شیره به سرش مالیده دیدمش بعد عروسی روزی کمرش خم شده و تابیده چشم او سرخ و رخش زردمبو بس که از درد کمر نالیده زیر شال دو سه متری بلند ویکس بد بو به خودش مالیده گفتم :ای دوست خدا بد ندهد چه شده؟کول و کمر چاییده گفت:داغ جگرم تازه نکن گاو بیچاره ی من زاییده بس که افراط نمودم در عشق مهره ی سوم من ساییده مدتی هست از این درد کمر عنصر عاشقی ام خوابیده گفتمش:موز بخور.گفت:عجب چه کسی موز دوا نامیده موز اگر چاره ی درد کمر است پس چرا خود کمرش تابیده
هنوز نخوابیدم....خوابم نمیاد...حسش نیس....وای فردا اردوی بسیج فعال دارم....شگفتا!!! ساعت ۶ صبح از خواب بلند میشم....وای...نیم ساعت دیگه...وای..تند لباس می پوشم...و میرم همراه پدر.... بابام بهم گفت...چی گفت؟؟؟...در گوش من گفت...چی گفت؟؟؟...یه ساندویچ با خودت ببر گشنه میشی....ولی منه خر یه دنده لجباز گفتم گشنم نمیشه...نمی خواد...خلاصه برفتیم....محل قرار... ساعت ۷ صبح سوار مینی بوس میشیم ما بروبچ تیزهوشان...خلاصه حسابی توش تخمه می شکنیم.... ساعت ۸ صبح قرار گاه رسیدیم....شب قبلش حسابی بارون اومد...و از شانس بد ما همه جه گلی بود...ولی خدا رو شکر لباسای بسیج بود.... وقتی همه جمع شدیم....تازه بد بختی ها شروع شد... یه آقاهه جوون با یه ریش باحال اومد....یه ده بیست سی بار مارو از جلو نظام داد...ما هم مثه خر می گفتیم الله و ار ار می کردیم....بعد...عقده بازی هاش شروع شد...یه هزار باری مارو بشین پاشو داد همونجا.... بشینن پاشن بشینن پاشن .... خلاصه ما هم که جرئت نداشتیم جیک مون در بیاد....وگرنه تو اون همه گل سینه خیز میدادن.... بعدش...یه اقاهه دیگه اومد....یه کم شر و ور گفت... ساعت ۹ یه اقاهه دیگه اومد طرز استفاده از کلاشینکوف رو یاد داد... بعد ما رو دو گروه کردن....یه گروه رو بردن میدون تیر تیر اندازی کنن... ما رو بردن کلاس دیگه... خلاصه باز یه اقاه دیگه اومد درباره خیلی چیزاشر گفت...در ضمن....مثلا ماشین رو بردن پشت ساختمون توش یه تفنگ جاسازی کنن که بچه ها پیدا کنن... بعد یه مدتی ما که فکر کردیم الان میان ما تفنگ رو پیدا کنیم...یه دفعه در عقب ماشین باز شد و همون اقاهه خشم روز زد...با تیر مشقی...چه صدایی داشت....تو اون لحظه عکس العمل بچه ها خیلی جالب بود....بعضی ها جفتک مینداختن.... ساعت ۱۱ ما رو هم بردن میدون تیر....چه باد سردی میومد...مثه خر یخیدیم....ولی تو اون کوه ها وقتی همه با هم تیر میزدن چه صدایی بلند میشد....وحشتناک... بلاخره نوبت ردیف ما شد...ما اول کمک تیر انداز بودیم که باید پوکه ها رو پس می دادیم....ولی وقتی میری کنار تفنگ از وقتی که پشتش تیر میزنی خیلی صداش بیشتره....من فکر کنم موجی شدم الان دارم شر می گم.... خلاصه نوبت ما هم رسید و ما هم به هر بد بختی که بود طی کردیم....ولی نزدیک بود یه جا تو درست کردن تفنگ سوتی بدم که سریع جیران کردم.... ساعت ۱۳ نماز خوندیم...جالب بود....مهر کم بود...مهر ها رو نصف می کردیم....من بایه تیکه کوچیک خوندم...کاش می رفتم سنگ بر می داشتم.... ساعت ۱۳/۳۰ به این لشکر شکست خورده یهچیزی دادن خوردیم از گشنگی نمیریم.... بعدش دوباره یه کلاس پدافند و پدافند غیر عامل و از این قبیل شرا برگزار شد.... ساعت ۴ باز حسابی ما رو بشین پاشو دادن.... بعدشم رفتیم تو مینی بوس... و به خانه بازگشتیم.. ولی نکته قابل توجه که نگفتم این بود که تو تیر اندازی....سیبل پایین کوه بود....من مونده بودم بعضیا چه جوری نوک کوه رو می زدن... ولی حال میداد همون جا همه رو به رگبار می بستیم...خیلی باحال میشد.... راستی باید از الان وصیت نامه ها رو بنویسیم....اخه سال بعد ما رو می برن شلمچه و از اون جا که یکی از اتوبوس های راهیان نور دختران مشهد در لرستان چپ کرد و سه نفر دار فانی رو وداع گفتن و بسیاری ضخمی شدن....پس هیچ بعید نیست که ما هم خراسانی هستیم سال بعد نریم زیر تریلی...پس وصیت نامه ها رو می نویسیم....از این به بعد هم فقط کار خوب می کنیم.....دیگه گناه بی گناه.... به هر حال شاید ما هم بریم زیر تریلی و شهید بشیم....خدا رو چی دیدی!!!!!! .............................................................................................................. چند روز بعد میگه:جمعه المپیاد ریاضی دارم...که چی؟؟؟ یه دونه تست المپیاد هم نزدم....اصلا چه وضعشه...می خواستم برم المپیاد زیست...ولی چه فایده...اونم که از سال سوم دبیرستان و پیش میاد....هفته بعد آزمون سنجشه؟؟؟ که چی؟؟؟اونم بی خی خی...نه به المپیاد که سطح بالایه نه به سنجش که بسی پایین...تو المپیاد مگه از سختی در جا بزنی...تو سنجش از رو آسونی!!! دو هفته دیگه هم مرحله استانی مسابقات قرآنه... ۵۰ صفحه تفسیر نمونه من کجام جا کنم!!! ولی خوبیش اینه میریم مشهد یه فلش شاید بدن!!! چقدر دست و دلباز!!! ترش نکنن!!! به هر حال بریم خر بزنیم بریم مرحله قطبی...استان خراسان رضوی فک کنم با گیلان و مازندران و خراسان شمالی و گلستان هم گروهه.... بعد اگه باز از اونجا اومدیم بالا...میریم همایش کشوری... هوراا!!! که قطعا ما تو همون استان خودمون در جا خواهیم زد انشاءالله...!!!!!! اومدم... یکم شر بگم... ولی نمی گم... ولی می گم... که... ما معلم آزار ترین بچه های دنیاییم... چون... دست معلم زیست رو تو آزمایشگاه... آتیش دادیم....هورا.... طفلک معلمی اومد تو چراغ الکلی الکل بریزه... یکی از بچه ها پشت سرش بود... خورد به دستش... ریخت رو آتیش... وای...رو شعله الکل ریخت... یه دفعه یه شعله ی عجیب زد به سقف(اغراق کردمی)... این وسط معلم دستش تلف شد... آتیشش دادیم.... راستی آزمایش گروه خونی بود... گروه خونی من( A+)بود... هورا... به خاطر این که.. پرسپولیس چند روز پیش استقلال رو برد... و قراره بازی بعدش رو ببره... هورا... ولی... معلم نباید غصه دستش رو بخوره... زندگی مثل نسیم... می رود باغ به باغ... می رود شهر به شهر... زنگی یعنی سار پرید... پس به دبیر میگیم... غصه نخور.. بزرگ بشی یادت میره... حالا یه خاطره دیگه... تو کلاس زیست... کناریم ازم پرسید(succeed)يعني چي؟؟؟ اومدم جواب بدم كه معلم گفت: چي گفتي؟؟؟ فيلم ***... درست شنيدم...؟؟؟ حالا من ميگم...آقا به خدا اين گفت...منظورش اون نبود... اشتباه شنيدين.... اينقدر باهاش كل كل كرديم تا قانع شد...(تو ذهنم گفتم:ببين..ببين...به من تهمت نزن...زولبيا(ذولبيا؟؟)..باميه...همه چي عاليه...فقط جاي دوستامون كه نيستن خاليه...) بعد ازش پرسيديم... آقا اين كه يواش گفت... شما ازكجا شنيدين؟؟؟ گفت من گوشم به اين چيزا خيلي حساسه... فقط مي گي سنسور داره... هه..هه...بخندين ضايع نشم... ........................................... فقط به عشق سهراب سپهری و فقط به خاطر سهراب از این به بعد می آپم... بعد ها نوشت:در یک کلام... بالاخره موفق شدیم.... ما توانستیم... دست معلم زیستمون رو آتیش دادیم... هورا!!! تق...تق...تق... معلم فيزيك ميره بيرون...يه دفعه كلاس منفجر ميشه از سر وصدا...يكي موشك مي زنه...يكي شر ميگه و... بعد چند دقيقه... يه آقاهه مياد... من تو دلم گفتم... اااااااااااا؟؟؟ چي شد...چرا اين قدش كوتاه شد؟؟؟ معلممون كجا شد؟؟؟ كجا بردنش؟؟؟ خلاصه آقاهه خودش رو معرفي كرد...مهندس فلاني... باز تو دلم گفتم...ثابت كن اگه راست مي گي؟؟؟ يه كي ديگه تو دلش گفت...مدركت رو از كجا گرفتي؟؟؟ خلاصه اومده بود واسه جشنواره جوان خوارزمي حرف بزنه... چند ها دقيقه بعد... داشتم با مداد نيشيم بازي مي كردم... يه دفعه نمي دونم چي شد به صندليم كشيده شد و يه صداي وحشتناك از خود به در كرد... نمي دونم چي شد...همه ي كلاس ساكت شد...مولوكول هاي هوا تكون نمي خوردن...زمان فكر كنم واستاد... نفسم رو تو سينه حبس كردم...با اعتماد به نفس سرم رو بالا آوردم...ديدم همه دارن به من نگاه مي كنن... يكي گفت... عطا!!! من گفتم...جان عطا...موضوع چيه؟؟؟ آدم نديدين.. اتفاقي افتاده؟؟؟ بعد چند ها صدم ثانيه تدبر...فهميدم موضوع چيه... مثله قند تو خودم آب شدم... حالا هر چي قسم آيه...قرآن...جون خودم و پدر و مادر رو مي خورم...هيشكي حرفم رو باور نمي كنه... به خدا من نبودم...مداد نيشيم بود... همه مي خندن... خوب من چي بگم... حالا هر چي مي گم صدا از مداد نيشيم بود...هيشكي باور نكرد... آخر گفتم ثابت مي كنم... اومدم دوباره همون صدا رو با مداد نيشيم در بيارم...حالا هر كار مي كنم در نمياد...از آخر هم مداد نيشيم داغون شد...جلو همه هم حسابي ضايع شدم... حالا من پول از كجا تو اين گيري ويري بيارم مداد نيشيم بخرم...تو اين تحريما؟؟؟ فكر كنم مجبور شم ترك تحصيل كنم... راستي...رسما از اون كسي كه اسمش (اونش بماند) هست...عذر خواهي
مي كنم....متاسفانه ايشون رو با اون كسي كه اسمش رو نقطه مي ذاره اشتباه
گرفتم... به هر حال حلالم كنه... چون به طور جدي از دست اين نقطه افسردگي گرفتم...برين نظرات پستاي قبليم رو نگاه كنين...ببينين چه زبوني داره اين نقطه... البته نقطه ناراحت نشه... ولي زبونش اندازه ي قطر جهان هستيه...
که رسما دیوانه شدم... و رسما دیوانه بودم... و رسما دیوانه تر شدم... از دست دو انسان شریف و فهمیده... خداوندا...صبر و استقامت عطا فرما... الهی بمیره عطا... مسئله این است... مردن یا نمردن... زندگی یا مرگ.... خوندی کتابشو؟؟؟ خیلی باحاله... و اومدم رسما اعلام کنن... اگه می خواین منو بکشین... زحمت نکشین.... چون خودم زحمت می کشم.... و اومدم رسما اعلام کنم... حلالم کنین... و اومدم رسما بگم... اگر باری گران بودیم که رفتیم.... و اومدم رسما بگم... اگه دوست داشتین یه فاتحه ای...چیزی واسم بخونین... بلکه مورد آمرزش قرار گیرم... و اومدم بگم... خدا نگهدار... و رسما بگم... مثله سهراب سپهری... اهل همین اطرافم... روزگارم بسیار بد است... تکه نانی...خرده هوشی...سر سوزن ذوقی... و چه اندازه دلم هوشیار است... من دلم می خواهد... بروم تا ته دشت... بروم تا سر کوه... فصل زمستان است... دوستانی دارم بسیار دیوانه... و خدایی که در این نزدیکی ست... لای این شب بو ها... پای کاج بلند... روی آگاهی آب... روی قانون گیاه... اهل همین اطرافم... پیشه ام ولگردی است... گاهی گاهی شری می نویسم... و می گذارم در وبلاگ... تا با زبانی که دارد... دل تنهایی تان تازه شود.. چه خیالی... چه خیالی... خوب می دونم... حوض وبلاگم بی ماهیست... . . و دیگر هیچ... این شعر ترکیبی از چند شعر بود...همراه با دستکاری خودم... و دیگر هیچ...
ای خدا...نوکرتم... این چه وقت برف اومدن بود...کاش دیشب می اومد...یا فردا شب....البته ما خراسان رضوی ها که دوشنبه انشاءالله تعطیل میشیم...دلتون بسوزه.... به قول استاد شهریار که میگه... آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟؟؟ خوب چی می خواستم بگم... . . . آها...جان...عجب معلم زیستی داریم ما...تو دنیا پیدا نمی کنی مثلش...کارش درسته...چه شوخی هایی که نمی کنه با بچه ها...وای وای... یکی از بچه ها ازش پرسید...آقا آب انار چه فایده ای داره؟؟؟ یه هزار تا چیز میز گفت... دوستم گفت:آقا فایده ی دیگه ای نداره؟؟؟ معلم:چرا...یه فایده دیگه داره...بیا دم گوشت بگم...(**************************) . . پ نه پ:هر کی تونست حدس بزنه چی بهش گفته جایزه داره...بچه های خودمون نیان بگن...هر کی حدس زد بدونه خیلی منحرفه!!! ولی خودمونیم...عجب امتحان آسونی بود...همش تستی و جا خالی...بعضی ها هم که رو دست و پاهاشون تقلب نوشته بودن به دردشون زیاد خورد..(نام نمی بریم...ولی تو لینک ها موجود است) .. . معلم زیست:من هر هفته یه بسته از این قرصای افزایش قد می خورم...(پ نه پ:آخه قدش کوتاهه!!!) یکی از بچه ها:آقا چه شکلیه بگین ما هم بخریم... معلم:روش اسکلت بدن رو کشیده...بعضی جاهاش رو هم شطرنجی کرده... بچه:چرا آقا شطرنجی؟؟؟ مگه چیه؟؟ معلم:آخر زنگ بیا بیرون که بهت بگم چرا!!! راستی یادم رفت بگم...برین اون یکی وبم(نمی دونم) یه شعر ناناس از مریم حیدر زاده گذاشتم...برین بخونین خیلی قشنگه.. همه را، مربم حبدر زاده . خوب...حالا بعد یه شعر قشنگ...یه سوال..هر کی درست جواب بده جایزه داره...ولی به شرطی که تقلب نکنین...خیلی هم آسونه... . . این عکس چیه؟؟؟ .. . بعد ها نوشت: چه شب غم انگيزيه...وقتي مي بينم اين همه آدم از همه جا تو اين هواي سرد ميان پابوس امام...دلم مي گيره...واقعا چه عشقيه؟؟؟ به هر حال اومدم بگم....شهادت امام غريب و تنها....ضامن آهو...امام هشتم شيعيان...بر همه ي عاشقان اهل بيت تسليت باد....
شر و ور بگو....آخه تو رو خدا شما اگه جای من بودین چی بهش می گفتین....دلم می خواد******* در ضمن...یه وب جدید زدم...بیان سر بزنین...خیلی باحاله... خیلی باحاله.... راستی اونی که اومدی اون حرف رو زدی...اگه مرد بودی آدرس وبت رو میزاشتی تا یه جواب دندون شکن بهت بدم که دیگه از این شر ورا نگی... این حرف رو هر جا بزنی بهت می خندن....بیشتر تیزهوشان های کشور شهید بهشتی هستن...بعضی ها طلایه داران....ماله مشهد شهید هاشمی نژاد...ماله تهران هم قکر کنم علامه حلی باشه؟؟؟ بقیه رو هم نمی دونم... ولی یادت باشه دیگه هر جا خواستی حرف بزنی اول یه کم فکر کن بعد بزن....واقعا براش متاسفم... ولی بی خیالش...ارزش نداره... وای... یه خبر خوب...فقط یه امتحان مونده... وای... خبر بد... امتحانه زیسته... ..من فصل ۵ هیچی حالیم نیس...یکی بیاد یادم بده...اصلا حس زیست نیس...تازه زیست امسال خوبه...ما که میریم تجربی...وای...با زیست دوم چیکار کنیم...مثله کابوسه...ای خدا... وای...این آهنگ selena gomez رو حفظ شدم...خیلی می دوستمش...
برچسبها: هالو, سید محمد رضا عالی پیام
هر تكه نگاهم را جايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه .
بر لب مردابي ، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم
به نماز.
در بن خاري ، ياد تو پنهان بود، برچيدم، پاشيدم
به جهان.
بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود
گستردن.
و شياريدم شب يكدست نيايش، افشاندم دانه راز.
و شكستم آويز فريب.
و دويدم تا هيچ . و دويدم تا چهره مرگ ، تا هسته
هوش.
و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم،
لرزيدم.
وزشي مي رفت از دامنه اي ، گامي همره او رفتم.
ته تاريكي ، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم،
و رها بودم.
برچسبها: سهراب سپهري
هاااااااااااااا...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برف، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.
من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.
يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.
زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.
يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.
قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.
همه را دوست دارم
هم او را كه ما را مي بيند و انگار كه نمي بيند
هم او را كه تنها به نامي از او دلخوشيم
هم او را كه خداحافظ ما را مي شنود و نمي شنود و بالا مي رود
هم او را كه سلام ما را شانه مي اندازد بالا!
هم او را كه ميگفت با هم باشيم
كه گفت:با تو ، با هم و با اوييم
حتي هم او!
گر چه مي دانستيم كه او حتي با خود خود نيست چه رسد با من من!
او را هم از صميم دل دوست دارم
چرا كه خاطره هاي قشنگ و زخمي اين دل نامراد،
با او همه بسر شد
همه را دوست دارم
حتي پاره هاي تنم را كه خطاها و پريشانيهاي مرا در مي گذرند و مي بخشند ...
محض رضاي گلي كه بو و عطر و لحن قشنگ مريم دارد
همه را دوست داشته باشيم.
![]()
![]()
![]()
| Design By : Pichak |




